
من و عاشقم در کافهای ساحلی نشستهایم و کاپوچینویمان را مزهمزه میکنیم. عاشقم تیشرت سفیدی پوشیده که به خاطر شرجی ِهوا به تنش چسبیده است. من مانتوی سبز روشنی بر تن دارم و گل ماگنولیای سفید بزرگی را میان دگمههای مانتوام گذاشتهام. بوی ماگنولیایی که روی سینه گذاشتهام با بوی کاپوچینویی که از فنجانم برمیخیزد و بوی شرجی دریا به هم میآمیزد و سرم را به دوران میاندازد. انگشتانم را بر روی شقیقه میگذارم و نفس عمیق میکشم. عاشقم با چشمانی که نگرانی درشان موج میزند نگاهم میکند. به عاشقم میگویم که ماجرای غرق شدن آن دختر و پسر جوان را دوباره برایم تعریف کند. او پاسخ میدهد که از دیروز تا به حال پنج دفعه این ماجرا را برایم تعریف کرده است و دیگر حوصلهاش را ندارد
اين متن را در راديو زمانه كامل بخوانيد
|
|
| ارسال شده توسط رادیواینترنتی سه پنج در 3/2/1389 و ساعت 07:53:58







